خاله شیرین

نتایج جستجو برای عبارت :

خاله شیرین

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 9099071613

شماره تماس دوم از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل

خاله گلم خاله نازم امروز هفت روزه که برای همیشه چشاتو بستی... دلم برات تنگ میشه....عزیز دلم منو پاگشا کردی و بعد چشاتو بست؟. خاله تازه می خواستی بیای خونه ام.. کجا رفتی خاله جون؟. خاله عزیزم هنوز باورم نمیشه رفتی هرچند خودم با چشای خودم دیدم جنازتو شستن و خاکت کردن...خاله جونم زود بود بچه هات هم بی پدر باشن هم بی مادر...خاله نازنینم خودت از درد راحت شدی! اما ما باید غصه نبودنت رو بخوریم. روحت پر از آرامش...
من و خواهرم رابطه خیلی صمیمی با خاله امون داریم. دختر خاله کوچیک شش ساله ام با اینکه تفاوت سنی زیادی با مامان من داره ولی یکی از جاهایی که دوست داره همیشه بره خونه خاله است. چون خاله خانم تحمل خیلی زیادی برای شنیدن تمام وراجی های دخترک و داستان های تمام نشدنی پیش دبستانی داره.بنده هم قراره به زودی خاله یک دخترک لطیف بشم. دخترک جان متاسفم که نیستم تا بدونی که خاله ها چه مادرهای دوم خوبی هستن. متاسفم که شاید  نتونی تند تند از دست مامانت پ
ی چندوقته دستم راه افتاده ب کیک پزی ، بیشتر از همه هم کاپ کیک . هروقتم رفتم خونه مامان بردم . بنیامین کاپ کیک خیلی دوس داره ، انقدم غلیظ ک رو تلفظ میکنه که دلم ضعف میره .عصری سحر زنگ زد ک فسقل باهات کار داره ، گفت " خاله خوووبی خاله کجااایی ، اخرش با ی لحنی گفت خاله خوبمممم کاپ کیک داییی؟" ینی کاپ کیک داری ؟ ینی من مردممممم نابود شدم ترکیدم در اون لحظه .پاشدم پزیدم فردا براش ببرم .دورش بگردم که انقد عشقه ♥ ی هفته همش باهم بودیم ، دلم الان براش
خاله رفت...پذیرفتنش خیلی سخته و تلخ. حتی گفتنش آزاردهنده ست!تازه وقتی بزرگتری رو از دست میدی میفهمی چقدر قدرشو ندونستی و چقدر دلت میخواد زمان به عقب برگرده. خاله من یه پیرزن کوچولو بود. مهربون و از خود گذشته. از اون آدما که از دست دادنشون حتی تو این سن و سال آسون نیست. خاله من تا وقتی بود لذتی از زندگیش نبرد. سرگذشت تلخی داشت و شاید بشه گفت مرگ براش سعادت بود. اما خیلی خیلی خیلی سخته نبودنش.
برنامه ام این بود که بریم شمال پنجم ششم شیفت بیام، بعد بریم کاشان، دیروز دست خاله ام شکسته، بدجورم شکسته، گفتن باید بری بیمارستان امام. امروز میخواستم زود برگردم خونه، دقیقا از لحظه ای که تصمیم گرفتم برگردم رفتم تو فاز دنبال دکتر جراح دست بگردم. دعا کنین برا خاله. بدجوری دستش شکسته. مامان اگه خاله ام بیاد تهران، می مونن. برنامه سفرشون بهم ریخت. 
- از صبح دوهزارتا استیکر و اسمایلی تو گروههام داده ، وایبرمم کشف کرده شونصد تا استیکر واسه استادم فرستاده ، استادی که قدیما رو من کراش داشت :))))))) عاره خلاصه آبرومو برد ! سی ثانیه چش چپ کنم گوشیمو برمیداره خنده بزاره ! عاشق اسمایلیه .گوشیمو ازش گرفتم ، مث گربه چکمه پوش اشک تو چشاش جمع شد گفت من گناه داررررم !- با دایی یوسفش کلی وویس بازی کرده ، بعدش پاشده میگه خاله برقصیم ! گفتم من روزه ام خاله نمیتونم ، گفت نهههههه شما خاله ای ، خاله هتایه ای ! - ع
چهارشنبه گذشته بارانمهر در سالن سعدی حوزه هنری دومین اجرای موسیقیش رو داشت. خاله فرشته معلم پارسالش،آیلار کوچولو و خانوادش و خاله اکرم اینا هم اومدن. خانم مغربی نتونست بیاد. شب خوبی بود. بهت افتخار میکنم مامانی.شب قبلش هم رفتیم کنسرت 66 دست پیانو دکتر آربی . فوق العاده بود. بارانمهر کلی لذت برد با اینکه بدجور سرماخورده بود. دخترم توی پیانو پیشرفتش عالیه. من نمیگما خاله ستاره میگه. 
دخترخاله ی مهربون و کوچولو داشتن خیلی خوبه  و خوشحال کردنش از وظایف دختر خاله بزرگه هستش .چند روز پیش یادم افتاد که تولد دخترخاله کوچیکه نزدیکه و خوب چون از هم دور هستیم خیلی کار زیادی نمیشد کرد و این فرشته ی مهربون هم همیشه کلی  ذوق کیک هایی که درست می کردمو داشت و از مامانش قول می گرفت که یک بار تولدشو شمال بگیرن خلاصه تصمیم گرفتم که براش کوکی درست کنم و بفرستم که ازشانس  خوب فرشته کوچولومون داداش بزرگه امروز می خواست بره تهران و خلا
دخترقشنگم  بانوی درخشان من لیاناجمعه ساعت 8 صبح به تاریخ 95/5/15 تو بیمارستان محب کوثر واقع در یوسف آباد توسط خانوم دکتر مهربون و عزیزمون لیلا سعیدی با وزن 3280 گرم و قد 51 سانت به دنیا اومدی. پرستار مهربون لپ گرم و تپلت و چسبوند به صورتم و عشقی بزرگ و بهم دادی. مامان خاله شهناز دایی داود زندایی مژگان جاوید بابا و مامان امیرحسین رعنا عمه زهره خاله سیمین خاله مهین و راحیل مهربون اونروز اومدن پیشم. جاوید به سفارش من دوتا عروسک خرسی با بادکنک آورد
لوله کشی آب مون دچار ترکیدگی شده و هرآینه احتمال قطعی آب میرفت ، لذا اومدم خونه بابا و شب هم مونوگار شدم ...باشد که همسر امشب هم تنهایی حالش را ببرد ، خداوند توان دهد فردا از دماغش درآورم :)خوشیِ زیاد خوب نیست خصوصاً برای جامعهء ذکور !پ.ن: سحر هم اینجاست ، دوساعته داره تلاش میکنه فسقل رو بخوابونه که بعد مدت ها ی چیپس و دوغ بزنیم بر بدن . فسقل نمیخاد بخوابه دودقیقه ی بار صدا میزنه خاله جومه ، ینی خاله جون ، جواب که نمیدم میگه خاله خوبم کجایی من اینج
تمام توجهم به موزیک بود و  دوچرخه سواری ،مامان   درلحظه روبه رو خودم دیدم؛ترسیدم  کمی چون متوجه اطراف نبودم،هندفری را  گوشم جدا کردم،جانم مامان...تلفن به دستم داد،فندق کارت داره.صدای با انرژی و عشق فندق همیشه واسم تازگی داره.خاااااله ، من و مامان بابا میخواهیم بریم بیرون توهم بیا.خاله من کار دارم ...فرصت نداد ادامه بدم...با شيرين زبونی انحصار خودش گفت:لطفااا خالهمن هم بدم نمیومد برم بیرون و قبول کردم.روز خوبی بود:)
تمام توجهم به موزیک بود و  دوچرخه سواری ،مامان   درلحظه روبه رو خودم دیدم؛ترسیدم  کمی چون متوجه اطراف نبودم،هندفری را  گوشم جدا کردم،جانم مامان...تلفن به دستم داد،فندق کارت داره.صدای با انرژی و عشق فندق همیشه واسم تازگی داره.خاااااله ، من و مامان بابا میخواهیم بریم بیرون توهم بیا.خاله من کار دارم ...فرصت نداد ادامه بدم...با شيرين زبونی انحصار خودش گفت:لطفااا خالهمن هم بدم نمیومد برم بیرون و قبول کردم.روز خوبی بود:)
یک سکانسی از روزی روزگاری یادم مونده بد ندیدم براتون بگم
مراد بیگ (خسرو شکیبایی) که تو کارخونه آدم سازی خاله لیلا(ژاله علو)
تازه شروع کرده بود آبدیدگی رو داشت با خاله لیلا توی دشت میرفت که چشم
مراد بیگ افتاد به  یک جونوری ، مراد ببگ میخاد بکشش که خاله لیلا نمیذاره .
بهش میگه مگه تو بهش حون دادی که حالا می خوایی بگیری؟
یک روز جایی بودم که دو نفر داشتن با هم صحبت می کردند .
اون یکی گفت فلانی خیلی وضعش خوب شده ها باید حالش رو بگیریم
دلم می خواهد هر زمان که عمرم به پایان برسد بهمن یا اسفند باشد...بس که این بخش از سال ولایت دیدنی است ، بخصوص اگر سال، پر باران باشد...طی خبری غیرمنتظره پیام آمد که خاتون، تنها خواهرش را به خاک می سپارد..باید خودم را بهش می رساندم تا کنارش باشم...تحمل بی قراری اش برایم مشکل بود، ساعت نه و نیم شب زدیم به جاده و حدود یازده شب به آغوش کشیدمش ...شب را در خانه خاله ماندیم، من، خاتون، زن دایی ها، دخترخاله ها ، دختر دایی ها ....خاله و شوهر خاله سال های سال با ه
خوشبختانه امروز تعطیل بود. دیشب خانه خاله ماندیم. البته خاله مهمانی تولد دعوت بود و مجبور شدیم کمی منتظرش بمانیم. اما خوش گذشت. مادرم کمی با بدون برنامه بودن مشکل دارد. برای هر کاری دوست دارد از قبل برنامه ریزی کند. شاید کمی رفت و آمد با فامیل بد نباشد. ولی بدی اش این است که از همه چیز زندگی آدم می خواهند سر در بیاورند. من هم حوصله توضیح دادن را ندارم. اهل دروغ و پنهان کاری هم نیستم. واقعا نمی دانم این اطلاعات خصوصی و شخصی به چه کار ایشان می آید؟ش
بعد از چهار فرزند دختر، بالاخره پسری به دنیا می‌آید. خاله خوشحال است. خوشحال از اینکه این‌بار سربلند است و می‌تواند با ذوق‌زدگی هر چه‌تمام خبر تولدِ فرزندِ پسر را به همه اعلام کند. با خود فکر می‌کند که اگر پسر نمی‌آورد، نگی او کمال نمی‌یافت. خاله نمی‌خواست ناتمام زندگی کند. خاله‌ایران، نام پسرش را شفیق گذاشت. خاله‌ایران هم‌زمان که از نوزاد شیرخوار مراقبت می‌کند، گاوی هم در طویله دارد. دمدمه‌های غروب می‌رود، شیردان مسی را برمی‌
بن رفت خانه‌ی خواهرم. شاید که رازهای نوجوانی‌اش را به خواهرم بگوید یا با خواهرم خنده‌های نوجوانی راه بیندازد. من برای این شنیدن تمام جزئیات مسخره کردن معلم‌هایش و دست انداختن معلم‌ها و تپق‌های معلم‌هایی که سین را ثین می‌گویند و ..همه‌ی این‌ها خسته‌ام.آن یکی خواهرم که این‌جا بود وقتی بن رفت گفت:انگار همسن باشن..بگو خاله‌ات همسنته پسر که داری می‌ری پیشش" حرف بزنی"؟  آیا کمی حسادت کرده بود؟ که بن و خواهرم با هم خوبند؟ آن‌طور که
صبح حالم بد بود ، میخاستم هرچه زودتر برسم خونه مامان . چندتا شکلات گذاشتم دهنمو اومدم بیرون ، ب زور و سختی خودمو رسوندم ، جای پارک نبود جلو خونشون مجبور شدم سرکوچه پارک کنم ، فقط ب حالت دو خودمو رسوندم جلو در خونشون و زنگو زدم و بالا اوردم تو جوب گلاب ب روتون . از آیفون دیدن و سحر مث برق اومد دم در ، دیگه نفهمیدم چقدر عق زدم فقط دنیا دور سرم میچرخید . سحر ب سختی اوردم بالا ، جلو در نشستم ی لیوان شربت غلیظ خوردم و یکم بهتر شدم . تماااااااام این مدت
سلام خداجان... اول هرچیز شرمنده ام بایت دیشب که برایتان ننوشتم...سلام خدایی که تک تک لحظات زندگی ام هدیه ای زیبا از طرف شماست... خدایی که آنقدر نعمت به من حقیر بخشیده که اگر تمام دریا ها جوهر و تمام درختان قلم و تمام فرشتگان نویسنده شوند و تا ابد هم شکر بنویسند بازهم کم است... خداجان ممنونم بابت همه چیز...خداجانم زندگی بسی سخت شده... صاحب خانه از یک طرف هر روز در خانه است و کرایه اش را میخواهد... خاله شهناز امروز اس ام اس داد که حکم جلب منو بگیره و
دوشنبه صبح بیدار که شدم دیدم واقعاً نمیتونم بمونم خونه ، دارم خل میشم . حاضر شدم زنگ زدم آژانس و رفتم خونه بابا . وقتی رسیدم ب همسر پیام دادم که خونه بابام .سحر و بنیامین هم بودن . سحر نرفت سرکار ، زانوی مامان آسیب دیده و موند خونه .شب همسر و داماد هم اومدن و شام خوردیم و داماد رفت و سحر موند شب ، منم دلم خواست بمونم و موندم :) شب خیلی خوبی بود دورهم با مامان و بابا و سحر و بنیامین ، یوسف هم تماس گرفت کلی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و خلاصه خیلی چسبید .
دارم رو مسواک زدن دخترم کار می کنم. چون سه تا آسیاب درآورده، اون برا من مسواک میزنه، من برا اون....دیروز بابا به خاطر خانم رفتن لیموشيرين و هندوانه خریدن، لیموشيرين مامان میاره براش، بابا میگه، هندوانه رو ندیده، وگرنه لیموشيرين نمیخورد. تا این لحظه نصف لیموشيرين رو خورده بوده. ول میکنه میره تو آشپزخونه، دو تا نایلون خرید رو باز میکنه، و هندوانه رو پیدا می کنه و میگه، اوپ(یعنی توپ). همونجا بالاسر هندوانه میشینه تا بیان بشورن و قاچ بزنن بدن بخو
جونم براتون بگه من و مامان و بابام دوشنبه رفتیم خونه ی خالم.اونجا دوتا پسرخالم بودند از من بزرگ تر هستند اما خوبن من چهارتا پسرخاله دارم .اون روز خالم،خاله بزرگم رو هم خاله کوچیکم دعوت کرده بود.دو تا از پسرخاله هام هم بچه ی این خاله اند.ولی اون روز فقط سه تا از اونا اومد من بیشتر دوست داشتم اون یکی هم بیاد،ولی نیومد.ما اون روز شام هم موندیم راستی یه سگ هم بود من دوست داشتم باهاش بازی کنم اما مامانم نذاشت.من خونه ی خاله هام رو دوست دارم بیشتر دوس
من با وزیر بهداشت فامیلم؟!در پست قبلی در کانال تلگرامی ، نه به عوام فریبی به شباهت عجیب اجرای طرح تحول سلامت و شباهت شخصیتی وزیر بهداشت با دایی گرامی ام ،اشاره کردم ، اینبار می خواهم به یکی از شباهت های شخصیتی وزیر محترم با خاله ام اشاره کنم.سال چهارم دبیرستان بودم که عمه ی عزیزم را از دست دادم، خاله ام با مدرسه تماس گرفت و به مدیر مدرسه ام گفت که آقای مهدی اسفندیار ، به دلیل فوت عمه اش، امروز و فردا به مدرسه نخواهد آمد، مدیر مدرسه ضمن ابراز هم
خیلی جالب از شوهر عمه تا خاله و عمو و زن عمو منهای عمه ی بزرگم که همیشه به من‌میگه نازدار داداش امسال از من پرسیدن ....بهامین خانم درست تمام شد؟؟چِکارا میکنی؟این سوال ممکن بود  درحین خوردن شيرينی و چایی بوده و من  حتی سرفه کردم...جوابم به همه همراه یه لبخند ژد:)فوق لیسانسم گرفتم منتظر اعلام نتایج دکترا هستم.خاله جون بهم میگف خاله درست ادامه بده آفریندختر عمه میگفت عزیززززم من بهامین‌خیلیییی دوست دارم منم گفتم منم دوست دارم دختر عم
تولد بنیامین بود ، دو روز فعالیت ممتد داشتیم و خداروشکر ب خوبی و خوشی و شادی برگزار شد ، گفتم خرس براش خریدیم ، همسر میگفت میترسه ها گفتم نهههه تدی دوس داره :)) اولش خیلی ذوق کرد و استقبالش خوب بود ولی وسطاش نزدیکش نمیشد. آخر شب اومد نشست تو بغلش تدی و لم داد و ذوق زده میخندید . الیه من فداش آخه . آخر شب که مهمونا شروع کردن ب رفتن ، من با سحر تو آشپزخونه داشتم حرف میزدم یهو دیدیم صدای گریه بنیامین میداد ک خاله هتایه خاله هتایه نرو خاله هتایه بمون
خانواده شوهر دختر خاله ام از فردای هفتم افتادن دنبال کارای انحصار وراثت دلم واسه دختر خاله ام کبابه هنوز خودشو پیدا نکرده نشسته غصه میخوره یه وقت بچه اش و ازش نگیرن نمیدونم واقعا بعضی خانواده ها چه جوری میتونن توی بحبوحه عزاداری و غم از دست رفتن عزیزاشون دنبال مال دنیا باشن ؟؟؟!!!!!!  بابام با عموم که وکیله صحبت کرد خداروشکر چون پدرشوهرش در قید حیات نیست نمیتونن بچه رو ازش بگیرن وقتی اینو فهمید خیلی آروم شد .
 منزل خاله هستیم؛ نان محلی، پونه ی تازه، ماست و پنیر محلی! این پونه ها را از دره های سرسبز روستا می چینند که از چشمه ها سیراب می شوند و آفتاب می خورند؛ عطر واقعی پونه، خانه ی خاله را پر کرده است. در دوران کودکی، بسیار به چیدن پونه ام؛ همراه با زن عمو شهربانو و ن و دختران همسایه، یک صبح تا عصر دره ها را طی می کردیم و پونه می چیدیم؛ زن عمو گیاهان را خوب می شناخت و به جز پونه، گیاهان دیگری هم می چید. ناهار هم پونه و نان بود.یاد آن روزها
دوشنبه صبح زود برای یک کار اداری بودم لندن. با وجود اینکه از پرداخت بلیت بدون تخفیف اول صبح مغزم سوت کشیده بود و سوار قطار سریع السیر نشده بودم، وقتی‌  در نزدیکی‌ مقصد از ایستگاه قطار خارج شدم یک آن دلم گرفت: از ذهن و قلبم گذشت که یک روز چقدر دلم برای این شهر تنگ خواهد شد.هر روز با خودم زمزمه می‌کنم که ما از این به بعد و تا همیشه خاله منیر رو کم میاریم. دیگه نیست تا راه و بیراه ازش سوال‌های روانشناسی‌ و جامعه شناسی‌ بپرسیم؛ دیگه هیچ کس
این خونه و حیاطش، روزی پر بود از خنده و بازی بچه های قد و نیم قد! یادش بخیر همه عشقمون به تابستون، رفتن به شمال و بازی تو این حیاط بود. یادش بخیر بابا بزرگ مهربون و خاله مهری مهربون تر.یادش بخیر نیمه های شب رسیدن و نم بارون و عطر یاس های رازقی اون کوچه. یادش بخیر بعدازظهر های بارونی و ایوون و کتاب های صمد بهرنگی که خاله سوری برامون میخوند. یادش بخیر بالشت میکی موس خاله مهری که همش دعوامون بود کی روش بخوابه.یادش بخیر به ردیف زیر پشه بند های ایوون خ
سلاموقتی تصمیم گرفتم برم کلاس عکاسی خیلی سرچ کردم از طرفی مسیر و ترافیک تهران کرج باعث می شد بیخیال کلاسای تهران بشم و از طرف دیگه دلم می خواست اگه هم کلاسی می رم واقعا کاربردی باشه و در نهایت پشیمون نشم...  [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
حالم بد بود خیلی ، دیشب ۱۰ بیهوش شدم ، روز سختی بود و حالم بد و دچار حمله شدم و صبح ۹ همسر بیدارم کرد و کمک کرد لباس بپوشم و رسوندم خونه بابا . ب زور ۴ تا پله رو رفتم بالا ، فقط تونستم لباس عوض کنم و بیهوش بشم ، انقد حالم بد بود شيرين کاری و اعلام حضور فسقلی رو نمیدیدم ، اصن نفهمیدم هست یا نیست . حدود ساعت ۲ حس کردم یکی داره ب زور خودشو کنار من جا میکنه بخوابه ، چشام باز نمیشد ولی هوشیار شدم ، بزغالهء من ♥ ب مامان میگفت کنایه خاله هتایه بخابم (کنار
اصلا حتی دلمم واسه وبلاگ نوشتن تنگ نشده بود.البته چند بار هوس کردم با لپ تاپ بشینم بنویسم‌.اما هرچی فکر کردم رمز ورود یادم نیومد.حتی رمز جی میلمم یادم نیست.ولی چون توی گوشی جفتشون ساین این هستن،فقط از همینجا دسترسی دارم بهشون.دیگه اینجوریا.تحولات اخیر اینکه ۵۵ کیلو شدم و  سر این گامبو شدن فکر کنم معده م رو به گا دادم.اینقد یه مدت روهم خوری کردم که االان همش معده م میسوزه.یه کتاب ۸۰۰ صفحه ای دارم میخونم،آخرش  خیلی داره کشدار میشه و حوصلمو
خاله یه عکسی گذاشته و کامنت های زیر پیج رو میخونم . پسر خالم که سه سال پشت کنکور مونده براش کامنت گذاشته خوش باشی خاله جون و خاله کلی قربون صدقش .هشت همیشه تبعیضاتی که بین خانواده ما و خالم بود میپرسید .میگفت چرا وقتی تحویلتون نمیگیرن باهاشون رفت و امد دارید ؟! حرفی نمیزدم ! بهش میگفتم اون اینطور فکر میکنه .ولی راستش دروغ میگفتم . مادرم هم از این موضوع خیلی ناراحت بود و بار ها میگفت .خانواده ی ما طرد شده بود از هر طرف ! خانواده ی پدرم که حالشو
نوروز نامههمیشه خونه دایی و عمو و مامانبزرگ جز اولین دیدار های عیدانه ماست.وامسال هم به همین شکل رخ داد.خونه مامانبزرگ من خودم پذیرایی را انجام دادم ووبعد هم تمام وسایل مرتب کردم برای مامانبزرگخونه عمو اینا دختر عمو هم بودِش .این دختر عمو جان بنده زود ازدواج کرد و پسرش همسنِ با من .اون روز لیله الرغایب بود و بعد افطار ما رفتیم خونه عمو .نوه عموم  که متوجه شده بود من روزه بودم میگفت:بهامین آفرین که روزه بودیبعدم میگفت من واقعا نمی تونم روزه
ینی با یک مشت گوساله فامیل شدم، شنبه شب من رسیدم همدان و امروز که دوشنبه است یک بحث سنگین و یک دعوای بد کردم. مادر من با خواهرش که تقریبا میتونه بجای مادرش باشه دعوا کرده، من و پسر خاله ام رابطه ی خیلی خوبی داریم،بعد اینا که دعوا شون شد ریدن تو همه چیز. دعوا بخاطر دلگیری مامانم از خاله ام و حرف مفت زدن های خواهرم شروع شد بعد کشیده شد به دومادمون و فامیلاش و خاله هام با هم و دختر خاله ام با مامانش و .... من تو این چهار ماه که تهران بودم اصلا خودم رو و
حرف زیادی برای گفتن ندارم!خاله از آی سی یو بخش، دیروز مادربزرگ داماد رو به خاک سپردیم، امروز من خانواده ام رو دعوت کردم شام!میخواستم بعد از یک سال و نیم همه رو با هم دعوت کنم اما خواهر بزرگه که باید بره همراه خاله بیمارستان وایسه، خواهر دومی ام که مادربزرگ شوهرش فوت کرده! اونجوری که میخوام دورهمی نمیشه اما دیگه نمیشه کاریش کرد!میخواستم مانتوی خواهر کوچیکه رو تموم کنم امروز بهش بدم اما بدحور به بن بست رسیدم. پارچه کم آوردم، رفتم بخرم فکر
عکس آقای خامنه ای

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 9099071613

شماره تماس دوم از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل