مغزم داره سوت میکشه

نتایج جستجو برای عبارت :

مغزم داره سوت میکشه

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 9099071613

شماره تماس دوم از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل

مغزم یه چند روزیه که همه آلارمارو خاموش کرده و با یه فاز "به درک" خاصی نشسته یه گوشه، و میبینه که من دارم مثل چی غذا میخورم ولی اصلا هشدار بهم نمیده که کم بخورمدر حدی که اصلا احساس نمیکنم دارم زیاد میخورم و خیلی هم اوکی ام تا وقتی که به حجم غذای خورده شده نگاه میکنم و مقایسه ش میکنم با حجم غذایی که تا همین چند روز پیش میخوردم و کم کم احساس میکنم که معده م داره با فحش میپره بالا پایین تا غذا رسوب کنه و بتونه غذای جدید رو جا بده، و حس میکنم سر و
مغزم یه چند روزیه که همه آلارمارو خاموش کرده و با یه فاز "به درک" خاصی نشسته یه گوشه، و میبینه که من دارم مثل چی غذا میخورم ولی اصلا هشدار بهم نمیده که کم بخورمدر حدی که اصلا احساس نمیکنم دارم زیاد میخورم و خیلی هم اوکی ام تا وقتی که به حجم غذای خورده شده نگاه میکنم و مقایسه ش میکنم با حجم غذایی که تا همین چند روز پیش میخوردم و کم کم احساس میکنم که معده م داره با فحش میپره بالا پایین تا غذا رسوب کنه و بتونه غذای جدید رو جا بده، و حس میکنم سر و
دیشب تابستان داغ رو خریدم و کاش ندیده بودم ... چقدر تلخ بود ای خدا ... زجرکش شدم . رگ های مغزم کشیده شد اگه بچه دوسه ساله دارین نبینین این فیلمو ، زبونم لال ، پیشمرگش بشم من همش چهره بنیامین جلو چش ، دورازجونش الهی سالم و سلامت باشه ، هیچکس داغ بچه نبینه الهی .وای مغزم داره منفجر میشه .
پست پایینی‌ رو در حالی که‌ خوابو بیدار بودم نوشتم‌ . یعنی چشمامو باز کردم ، نوشتم ، خوابیدم :))بعد از یه ربع چشامو باز کردم دیدم عاطی داره تو فلاسک آبجوش میریزه .. مغزم گفت بپا خیز که چایی داریم .مثه فشنگ پا شدم نشستم . بر آورد کردم دیدم تا چایی دم میاد میتونم برم حموم . تند تند وسایل جمع کردم رفتم حموم . کلی‌زیر دوش فکر کردم .‌ اتفاقات اخیر خیلی به مغزم فشار عصبی وارد کرده . نمیدونم چطور مغزم همچین ری اکشنی نسبت به چیزهایی که از نزدیک ندیده داره
وضع کشور و مملکتم رو که میبینم از همیشه بیشتر دلم میخواد از ایران برم ولی قلبم میگه الان که ک نیاز داره بمون و بی وفا نباش . جوونای ما نباید برن . باید بمونن و در کنار هم تلاش کنن تا کشور آزاد شهبعد مغزم میاد میگه که هیچکی قرار نیست بذاره تو به مملکتت کمک کنی بعد قبلم یکم راضی میشه میگه حداقل برو و تکنولوژی های خفن و جدیدشون رو یاد بگیر و برگرد کشور خودت و حداقل یه خونه بساز که تو وقت زلزله انقدر راحت آوار نشه رو سر ساکنانشبعد مغزم هشتگ می
بازار مسگرهای کرمان در سر من است .. تق تق توق .. تتق تتوق توق ... تتق تتق تق . تنا تنا تن تن نا .. بغو بغو لغو بغو... مغزم چکش می خورد . با انگشت های هیولا و بازوهای فولادی .. محتویات مغزم را .. استخوان هایم .. ضربان قلبم را تغییر می دهند ..
الآن در حالی ک یک ساعت با آلارم پنج صبح کشتی گرفتم ک بتونم بالاخره شیش صبح پا شم و داشتم از درون به خودم وعده می دادم :" به درک کیلگ، جهنّم. این آخرین بار تو کل عمرته! ارزش تلاش کردن داره پا شووو... آخریییییین باااااارههههه..." ، هم زمان یکی از داخل مغزم گفت: "حالا ک قراره پا شیم،  نمی شه مثل آناتومی، پزشکی هم امروز واسه همیشه تموم می شد و می رفت به درک؟"هم زمان با اون دو تا یه نفر سومی هم داخل مغزم بود که گفت: " حالا می گم کلا... مطمئن
     نمی دونم اثر قرص هاست که دو سه روزیه سرخوشم یا خواندن یه نفس کل آرشیو وبلاگی پر از زندگی که تازه پیداش کردم.     یه حسی بهم می گه فقط و فقط جدایی و تنهاییه که کاملم می کنه. و انگار کم کم داره قدرت به زیر پوستم بر می گرده و آروم آروم داره یخ مغزم آب میشه. شدم مثل ن برنج کار که با رنج نشاء کردن و حالا باید با رنج بیشتر درو کنن تا کمی آرامش رو زیر پوستشون حس کنن با اینکه می دونن کل زمستون از درد پا و کمر رنج خواهند کشید.
اعصابم خورده ... هم عصبانیت هم ممم یجورایی استرس یچیزی رو مخمه داره اذیتم میکنهیا بهتر بگم داره اعصابمو ی میکنهشاید جریان برا خیلی وقت پیش باشه ولی من تازه کشفش کردم و داره میرینه تو اعصابممن فک میکردم کیمیا اینستاشو پاک کرده راستشنگو من بلاک بودم نمیتونستم ببینمشو کسکش داره عکسای بی حجاب میزارهباز یه باگ بود انگار سریع رفع شدبرداشته بود اسم و فامیل کاملشو گذاشته بود بیو ... ینی رو مغزم بود هر سگی میتونه با اسم و نشونیش راحت پیداش کنه و او
موقع خوندن جزوه ازمایشگاه سعی کردم به زور مطالبو به خورد مغزم بدم .نه اینکه مغزم ممانعتی داشته باشه ها .. نع ! ولی لازم بود یکم‌بیشتر حواسش سمت درس باشه .نمیدونم توی خوابگاه های شهر های دیگه هم این موارد پیدا میشه ، که عده ای دست به ی بزنن یا نه .این دومین باره که دمپایی های منو مین :||دفعه‌اول پیداش کردم ولی این دفعه اصلا دنبالش نگشتم ..نمیدونم چه مشکلی با دمپایی های قرمز و گوگولی من دارن که از بین اون همه ، فقط از منو برداشتن :/امروز بچه
اخیرا خیلی از رفتاراش حالم به هم میخوره! نمیدونم فقط میدونم کاش با من حرف نمیزد! یک گارد تدافعی برداشتم از دست این حرکاتش.میرقصه (رقص حرامه محض اطلاع)نمازشو نمیخونهبا اون پسره عباس ...وااااااااااای از دست کاراش مغزم داره سوت ميکشه... فقط به ذهنم میرسه ازش دوری کنم! شاید اینجوری بتونم بفهمونم بهش که از دست کاراش ناراحتم. حرف زدن که باهاش فایده نداره
.......راست میگفت که موقع تمرکز کردن روی کار یه نیرویی دارم که دروازه ی آهنی ميکشه جلوی دیوانه ساز های مغزم و اگه نخوام کاری کنم، ناچارا خوشی هامو باید بدم بره، از اونجایی که سپر محافظمو، پاترونوسمو ! سالها پیش دور انداختم.ب.ن: پاراگراف اولش حذف شد.
چند تا از پست دارم تو آرشیو اینجا، دقیقا تو لحظه ای که داشتم به خواب می رفتم نوشتمشون.پست قبل یکی شونه. و وقتی می گم لحظه ی به خواب رفتن دقیقا منظورم خود خودشه، نه اینکه احساس خواب یا خواب آلودگی یا گرم شدن چشم یا خمیازه کشیدن.اون پروسه ای رو می گم که طی خواب یهو هوشیاری ت شروع می کنه از صد درصد افت کردن و می آد پایین و پایین تر و پایین تر تر.هشتاد درصد... شصت درصد... چهل و چهار درصد...من دقیقا اون لحظه ش رو یادم می آد. که داشتم زور می زدم بنویسم ولی
حافظه‌ی آدما تو مغزشونه دیگه، نه؟ چند روزه حس می‌کنم مغزم داره جمع میشه تو خودش و کوچیک‌تر میشه هی(با فرض وجودش البته) و با کوچیک شدنش یه بخشی از حافظه‌مُ تف می‌کنه سمت فضای خالیِ سرم. بعد انگار که مگس تو سرمه.بعداًنوشت: علمی‌شُ پیدا کردم. این‌جوریه : کسایی که دیر می‌خوابن آخرین مرحله خوابُ ندارن. این مرحله به حافظه خیلی ربط داره انگار.+آرشیو دث-دوم  و پست راکشُ در راه خدا بخشید بهم.
نمیدونم اگه من با وبلاگ اشنا نمیشدم حدود 15 سال پیش..چیکار میکردم؟کجا این مغزمو خالی میکردم؟نمیدونم واقعا..مطمینا اون وقت هم راهی برای خالی کردن مغزم پیدا میکردم..میگن یک مهندس همیشه میگه یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت:))بله بر جمیع مهندسان سلام و درود:))خب بنده خدمتتون عرض کنم که در دور نمیدونم چندم این درس دوم به سر میبردم که متوجه شدم بهتره قسمت میانترم هم نگاهی بکنم...ولی الان ابدا حسش باشه :))پس درنتیجه تشریف مبارکمو میبرم حموم..بعد ت
من به همه دوستانی که اینجا داشتم و احتمالا دیگه الان عده ای از اونها رو ندارم همیشه فکر میکردم. براشون بهترینها رو ارزو میکردم و میکنم. روزی سی بار توی مغزم اینجا پست میگذاشتم. اما واقعا شرایطش رو نداشتم که بیام.دوست نداشتم هیچ جای دیگه هم بنویسم. اینجا واسه من حکم خونه دلم رو داره. کاش باشید دوستای گلم
    خیلی دلم میخواد بنویسم اما انگار یه چیزی جلوی مغزم ایستاده انگار در مغزم بسته شده و یک قفل بزرگ و بدون کلیدبهش زدن و دیگه به قسمت تجزیه و تحلیل مغزم دسترسی ندارم. نمی توانم اتفاقات اخیر رو تحلیل کنم و اصلا تو لحظه حضور ندارم. با دیگران صحبت می کنم ولی اصلا یادم نمیاد چی گفتم و چی شد. کارهایی که باید انجام بدم رو یکی در میون انجام می دم و بیشترش رو فراموش می کنم‌. اونقدر شدید شده که گاهی شک می کنم نکنه علائم شروع آلزایمره. حوصله هیچ کس رو
آقا بخدا راس میگن که سکوت سرشار از ناگفته هاسهیچ آدمی وقتی کنارتون نشسته و ساکته و به افق خیره شده توی ذهنش سکوت نیستبرعکس اون بیشتر از همه حرف برای زدن دارهمنتها فرصت رو مناسب نمیبینه یا خیلی دلایل دیگهمن وقتی ساکتم باید یاد آهنگ چاووشی بیافتید که میخونه گمونم واژه ها مغز منو میدون مین کردن ....توی مغزم هزار تا کلمه میچرخه و به هرکودوم که برسم مث یه بمب منفجر میشه و هزارتا ترکشش میره تو تنم....
دو تا پروژه جدید برداشتم توپ  البته سخت ولیبرای اولی فقط سه هفته وقت دارمخیلی کمه پروژه قبلی که شبیه اش بودبا کلی ذوق و شوق و اون همه زمانیک ماه طول کشیدالانم باید شروع کنمولی از صبح مغزم خاموش روشن نمیشهفکر کنم محرک احتیاج دارمترکیب کافیین و ویتامین سی معمولا جواب میدهمنتهی هم کافیینم تموم شده هم ویتامین سیچایی و نوشابه و شکر هیچ کدوم جواب نمیدهحتی اهنگ بلند فقط خوابم می ادهرکاری انجام می دم خوابم می ادمثلا الان داشتم آشپزی می کردمداشت
اینقدر بدم میاد از رفتار اونایی که رمزدار می نویسند و رمز قبلیشونو بهت دادن بعد اتفاقا تو آخرین پست با رمز قبلیشون هم نظر دادی اما رمز رو عوض می کنن و به روی خودشون نمیارن که یک احترامی هم باید برای خوانندشون قائل شن و منتظر می مونند عین گداها دوباره بری طلب رمز کنی. در حالیکه خودشون یک بارم برات نظر ندادن.اصلا بعضیا انگار رمزدار می نویسن و هی رمز عوض می کنند که مجبور باشی براشون نظر بزاریچند هفته ای بود این حرفا تو مغزم بود. گفتم بنویسم بلکه م
1396/3/6     1397/2/251398/2/15   1399/2/41400/1/24   1401/1/141402/1/3      1402/12/221403/12/10 1404/11/30حتما میپرسید اینا چی ان؟اینا تاریخ شروع ماه مبارک رمضان در ده سال آینده ان . 3 تا نکته داره!اولا که 10 سال طول ميکشه تا ماه رمضان کامل بیوفته تو زمستان!دوما سال 1402 دوتا ماه رمضان داره! مثه امسال که 2 تا روز زن داره!سوما این که سال 1401 فردای 13بدر باید روزه گرفت!و نکته آخر و مهمتر اینه که از سال 1402 تا 1404 باید ایام عید روزه گرفت!
مغزم‌ رو بستم ؛ تعطیلش کردم . خیلی بیشعور شده ؛ حالیش نیست زمان و مکان ؛ هروقت دلش بخواد میره سمت واقعیت ؛ سمت اینکه الان کجام ؛ اینکه الان هیچی‌م جایی نیست که باید باشه ؛ اینکه الان هیچکس حتا جایی نیست که باید باشه ؛ سمت اینکه هیچی خوب نیست ؛ اینکه هیچ شادی ای نیست دیگه .بستمش ؛ بستمش به یه صندلی فلزی ، با یه سری طناب و سیمِ محکم . صندلیه رو هم وصلش کردم به برق شهر ، که اگه ت خواست بخوره جریان وصل بشه بهش .مغزم رو زندانی کردم تا یاد بگیره هرجا
امروز باران مهر داشت توی اتاقش رو تخت بازی میکرد منو بابایی هم توی سالن  بودیم. بابایی هرچی صداش کرد جواب نداد . رفت توی اتاق بارانمهر نبود. همه جارو گشت و فریاد زد عصمت نیستش. آخرین بار کی دیدیش؟گفتم ده دقیقه پیش. همه جا روگشتیم و صداش میکردیم. اولش مطمئن بودم قایم شده ولی بعداز یه مدت ترسیدم. بابایی هم دستپاچه شده بود و با استرس میگفت نیست عصمت نیستش . مطمئن بودم بیرون ن چون کنار ور نشسته بودیم. یه لحظه واقعا مغزم از کار افتاد و باخودم گ
تنهایی مثه خل بازیا و قهقه هایی که گاهی مشاهدش میکنن نیست .تنهایی ترس داره....ترس دارهترس دارهتنهایی اشک‌دارهدرد دارهترس دارهتنهایی یه عالمه خالی بودن داره یه عالمه چاله شاید از اونایی که ته دل آدمای لال هست.من آروم چونم لرزید....چالم  عمیق تر شد ....و توی چالم داشتم غرق میشدم تا اینکه یکی دستم و گرفت صوت صداش پخش شد تو وجودم باهاش آروم شدم و حالا میخوام برم بخوابم:)
داداش شنبه از سفر فرنگ برگشت ولی دیروز (دوشنبه) درست حسابی همدیگرو دیدیم و حرف زدیم.هفته پیش خیلی شاکی بودم بخاطر بعضی از شرایط ولی انگار یه کورسویی از امید داره اون دوردورا دیده میشه. امیدوارم که بشه.خیلی برنامه خوابم بهم خورده و نسبتا سرم هم شلوغ بوده. هی هی مهمون میاد و باید از راه دور به بابا هم کمک کنم و تمرینا هم مثل سونامی دارخ میاد سمتم.شبا هم که حوصلم سر میره اونقدر تو اینترنت میچرخم تا میشه ۳ اینا. صبح هم کاری نداشته باشم و الارم نذارم
خدایا میشه این سری بعد مدت ها،دعام رو برآورده کنی و نشه؟تاکی باید نگران کار این خانواده باشم؟اگه نشه که راحت میشم.یه نگرانیم کمتر میشه.سرم داره منفجر میشه،احساس میکنم رگ های مغزم میخوان بترکنخدایا خودت عمق نفرت منو نسبت به خانوادش میدونیپس خواهش میکنم ازت،التماست میکنم که نشه.یه کمم تو این روزها به حرف های منم گوش بدهخواهش میکنم خدا.چرا ما باید جور بی فکری اونارو بکشیم؟ازکی تاحالا اینجوری بوده؟خدایا حوصله غرهای خانوادمو ندارم.میدونم می
من امروز گیجم ترسیدام مغزم کار نمی کنساعت 4 بعد از ظهر به خودم اومدم دیدمامروز هیچ کاری نکردم بجز فکر کردنفکر فکر فکراز فکر کردن زیاد فلج شدمنمی دونم کیم کجاهستمشرایط مشابه سختهدو شب دارم خواب پدر می بینممی دونم چرامغزم گولم میزنهتوی شرایط مشابه اون زمان هستمذهنم منو می ترسونمنطقم می گه الکی فکر می کنی شجاع باشو احساسم سرزنشم میکنهتا بهم یاداوری کنیادت باشه مسولیکه اون اشتباه تکرار نکنیاشتباه اینکه به اندازه کافی قوی نبودیولی درونم کودک
کاش میتونستم اینجا بنویسمکاش میتونستم تمام چیزی که در قلب و روح و مغزم جریان داره رو به وسیله ی حروف و واژه ها انتقال بدم به این صفحه مجازیکاش میشد تمام تلاطم و س توامانی که داره وجودمو درمینورده اینجا به تصویر بکشمگاهی عمیقا فکرمیکنم من چرا هنوز زندم؟!چرا نمیتونم دیگه زنده نباشم؟؟این گاهی ها عموما کم اتفاق میوفتن. ولی میوفتن...و تنها جایی که میتونم بی پروا از حضورشون بگم همین جاهست.نه اینکه به از بین بردن خودم فکرکنم. نه هرگزمنظورم تمام
مغزم خیلی وراج شده!!سرسام گرفتم بس که حرف میزنه. خوبه دهنم بسته است نمیذاره بیان بیرون وگرنه خدا میدونه چی میشد!رفتم حمام از بس تو ذهنم با خودم حرف میزدم یادم رفت نرم کننده بزنم به موهام اومدم بیرون خواستم موهام شونه کنم دیدم چقد بهم پیچیده ان و گره خوردن! اونجا بود که یادم اومد اصلا نمیدونم چطور حمام کردم و اومدم بیرون.خیلی وقتا اینجوریم. نمیدونم چرا؟! درمون مغز وراج چیه؟!چقدر توش شلوغ و بی نظمه. چرا منی که تو نظم تو خانواده مثال زدنی ام
براتون پیش اومده وسط یه مشکل سخت گیر افتاده باشید،؟؟؟درست  مثل گیر افتادن توی باتلاق  که در لحظه اول فکر میکنی هیچ راه نجات و فراری نداری. باتلاق ذهنی میتونه ،یه موضوعی  باشه ،که داره روانتون رو بیمار میکنه و حتی ساعت ها باعث میشه گریه کنید یا یه واقعیت تلخ زندگی که مرورش اذیتت میکنه و ...شده بتونی تو این شرایط، موضوع رها کنی و بری کتاب بخونی ،نقاشی بکشی ،تلفن بزنی ،بری خرید یا آشپزی کنی و هزاران راه فرار ذهنی دیگه .تا به حال شده ؟؟؟ تو
اغلب اوقاتی که این صفحه رو بازمیکنم فقط بهش نگاه میکنم و تو ذهنم تمام چیزایی که میخوام بنویسم باهم کلنجار میرنسرآخر هم نمینویسمشونازش خارج میشم و میرمصبح جمعه ای. آخرین صبح جمعه ای باز اومدمو نگاهش کردمو حرفامو هنونجا تو مغزم نوشتمامسال به روزایی رسیدم که وقتی صبح چشمم بازمیشد اولین چیزی که مغزم پردازش میکرد این بود:چرا بیدار شدی؟ چرا زنده ای هنوز؟و بعد از جواب نگرفتن مثل یه آدم آهنی بلندمیشدم و به معمول ترین شکل ممکن روزمو شب میکردموقتی
خب تا ۲۳:۵۷ دقیقه کار میکردم و واقعا خسته ام اما رنکم خورد خداروشکر:-)همکار پیام داد که ممنون بابت حضورتخیلی مغزم درد داره..پروپوزال و پروژه درسی باید جمع کنم..عملا باید طی دو هفته اینده شبانه روز ۴ساعت بخابم تا جمع بشه.ولی میدونم از پسش برمبام...این هم میگذره..این ماه ده نفرو میبرم سمینارقطعا...خابم میاد..تا الان داشتم لیست مشتریهامو پیگیری میکردم و سفارشهاشونو مینوشتم یادم نره‌...حساب کتاب مبکردم و...اصن وقت نشد سایبرمو چک کنم...تارفتم سایبرمو
نمیدونم چرا عقیده ام بر اینه جورابهام که تمیز باشه بهتر میتونم فکر‌کنم؟؟و دقیقا برای هر امتحان جورابهامو میشورم و تمیز میزارم...لباسهام تمیز و مرتب...فک میکنم پاهام نفس میکشن و خون بهتر به مغزم میرسه و بهتر میشه فکر‌کرد..البته بی تاثیر نیست.ادم وقتی تمیزه اعتماد به نفس داره.مرتبه و از وجود خودش لذت میبره.برای همین بهتر فکر میکنه.بهتر عمل میکنه و با اعتماد به نفس بیشتری برخورد میکنه و سوالات حل میکنه.کلا حال ادم خوبه..وقتی حالت خوبه همه خوبه..
صفحه ها رو رد می کنم می خونم می خونم  ورق می زنماین مبحث خیلی دوست دارمسه صفحه اخر نفهمیدمدوباره می خونم نمی فهممچرانباید سخت باشه پساره بین خواب بیداری دارم می خونمبرای همین نمی فهمیدمساعت ندیده بودمواقعا خوابم می ادمی خوابم بیدار میشمداشتم خواب مطالب کتاب می دیدمبیدار که میشم فکر می کنماهان حالا فهمیدم مثل یه پازل همه چی جور در می ادمغزم عجیب شدهقبلا یه مدت وقتی از خواب بیدار میشدممغزم کامل سفید میشد خالی خالیدر این حد که نمی دونستم ک
روزها  به شمارش مع رسیده  و فقط ۲۹ روز وقت واسم میمونه نگاهم به برنامه سخت و فشرده و حجم زیاد مطالب...مغزم سوت ميکشه ازاون سوت های قطار توی قصه ها. کاش زمان میشد یکم کِش داد مثل  بُرش لقمه های پیتزا دیشب تا من بیشتر  زمان داشتم...چرا فکر میکنم  این روزا زمان دور تند مسابقه داره وخیلی زود عقربه ها ۶۰ دقیقه را دور میزنه؟؟؟وقتی کتاب ِ تست شادی عظیم زاده که اونقدررر سنگیه که یه دستی به سختی میتونم  تحملش کنم  ،  باز میکنم و با ه
Shafaf.شفاف نه، شَفَف.داشتم سعی می کردم نام کاربری اختراع کنم (یکتا تفریح مورد علاقه م از طفولیت) به این ترکیب واژه رسیدم و جالبه، دوسش دارم.بهتره قبل اینکه برم اون پایین و کیلگ رو عوضش کنم، از وبلاگ بپرم بیرون تا جوم بخوابه.سرچ زدم یه معنی های نه چندان درخوری هم داره. به هر حال ولش کنا. ولی باحال بود. :)))شَفَف. همچین لوطیانه ست نحوه ی ادا شدنش.و البته یه مشکلی هست تو مغزم یکی داره می پرسه بلدید بهش جواب بدید،۱) طرف می گه اگه کیبورد فارسی نمی داشتم
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 9099071613

شماره تماس دوم از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل